تبليغاتX
مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی

مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی

خدایا به امید تو

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست
...


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:28 توسط ستایش |

بـانـک زمـان

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟

 

هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود

ارزش یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده میداند

ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به‏دنیا آورده میداند،

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته‏ نامه میداند،

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،

و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.

هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند

دیروز به تاریخ پیوست

فردا معما است

و امروز هدیه است
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:14 توسط ستایش |

ماجرای یک آبادانی


يه آبوداني واسه رفيقش تعريف ميکرد که...

حميــــد !!

حميد:چيه؟

گفت:رفته بودم جنگل , چه طبيعت بکري !! ايقد جات خالي بوود ايقد

 
جات خالي بود!!

واساده بودم مهو اين طبيعت شده بودم!اينقد قشنگ بود آواز پرندگان!

کاش مو اين دوربينمو برده بودم با خودم برات فيلم برداري ميکردم!
همينطور که مو مهو اين طبيعت بودم گرگا حمله کردن !!

حميد : خو چي شد؟!!!!!!

گفت : خو هيچي ما بدو گرگا بدو ! مو بدو گرگا بدو !!

ب...عد ر...سيديم به يه دشت !

دشت پر از گل شقايق!ايقد قشنگ بود,تا چشم کار ميکرد فقط گل سرخ

 
اصلا يه فضاي رمانتيکي شده بود !

حميد : پَ گرگا چي شدن ؟!

گفت : ها وولک گرگا دنبالم ! مو بدو گرگا بدو !! رسيديم به يه کوه !

پسر از قدرت خدا آب از دل کوه در ميومد ميخورد زمين پووودر ميشد !!

نور خورشيدم افتاده بود داخلش يه رنگين کمون خوشکلي

درست شده بود جات خالي

کاش مو اين دوربينمو با خودم برده بودم واست فيلم ميگرفتم !

حميد : گرگا چي شدن وولک؟!!

گفت: هااا خو گرگا دنبالمون مو بدو گرگا بدو مو بدو گرگا بدوو !

رسيديم به يه دريا !

پسر دريا نگو استخر!يه موج داخل اين دريا نبود!ايقد قشنگ بووود !!

حميد :گرگااا چي شدن؟!

گفت : خو زهر مار !!! گرکا ول کردن تو ول نميکني!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:56 توسط ستایش |


هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:56 توسط ستایش |

می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند...
وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر می شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می کرد.         
به خاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ولی اینچنین از سرما یخ زده می مردند...       
از اینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود.        
پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخمهای کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک به وجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتر است...  
و این چنین توانستند زنده بمانند... 
بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است كه هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و خوبیهای آنان را تحسین نماید...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:14 توسط ستایش |

دوستت دالم یه خولده .. قد یه سوسک ملده..
سرت کلاه گذاشتم.. سوسکه هنوز نملده ! … خدافظ !!



نیشخندچقد نازن جیگرشون
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 توسط ستایش |

امروز زندگی کن

می خواهم رازی را به تو بگویم. آیا می دانستی که دو روز در هفته وجود دارد که تو

اصلاً نباید در این دو روز احساس ترس و نگرانی داشته باشی. در این دو روز خیالت

تخت تخت باشد. اولین روز، همان دیروز است. تمامی خطاها و اشتباهاتی که

انجام داده ای، دردها و سختی هایی که کشیده ای مربوط به دیروز بود. بدان که

دیروز رفته و دیگر باز نمی گردد. هر چه قدر هم که می خواهی پول صرف کن، اما

دیروز دیگر رفته که رفته. و اما روز دوم. روز دوم هم، همین فرداست. تو نمی دانی

که فردا چه خواهد شد. شاید پر از امید و خوشی باشد. فردا هم از کنترلت خارج

است. فردا باز هم آفتاب با شکوه خاص می تابد. آفتاب خواهد تابید اما شاید بالای

سرت تکهٔ ابری مانع از رسیدن نور آن به تو شود، اما در ذات شکوهمند طلوع و

ادراک بی چون و چرای آن محلی از تردید نیست. تا قبل از طلوع هم فردا متولد

نشده، پس نگران چیزی که هنوز وجودش را با چشمانت ندیده ای نباش. همین

امروز باقیست. همه باید در همین روز یعنی امروز به جنگ با مشکلات بروند. این

تجربه امروز نیست که ما را به سوی عصبانیت، نگرانی و حتی جنون می راند. این

پشیمانی از کاری است که دیروزت را به خود اختصاص داده است و ترس از آنچه که

فردا ممکن است برایت به ارمغان بیاورد.

پس دیدی همین امروز باقیست


نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:47 توسط ستایش |

تو این شعر یه رازی نهفته است دلم میخاد شما بگیننیشخند



 
 دوستم میگفت: توی سنگاپور یه روز پاییزی از یه دست فروش یه چتر میخره 4 دلار
میگفت: فرداش كه بارونی هم بوده از همونجا رد میشده یارو چترارو میفروخته یه دلار
میگفت: بهش گفتم دیوونه ای؟ امروز كه همه نیاز دارن. گرونتر چرا نمیدی؟
یارو بهش گفته: اهل كجایی؟ خجالت بكش!
 
 
 واجب شد یک سفر سنگاپور بریم تو هوای بارونی چتر بخریم 1 دلار، روز آفتابی بدیم 4 دلار کاسبی خوبیه
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:39 توسط ستایش |

...

فقط چـــــــــــــــرا؟


چقد دلم گرفتهناراحت

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:41 توسط ستایش |

جونم معرفت



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 11:14 توسط ستایش |


آخرين مطالب
» 010
» 09
» 08
» 07
» 06
» 05
» 04
» 03
» 02
» 01

Design By : Pichak